رفتن به محتوا رفتن به نوار کناری رفتن به فوتر
از قطره‌هایِ سرم تا بغض‌هایِ پنهانِ تهران؛ معماریِ یک عشقِ سه‌ساله

از قطره‌هایِ سرم تا بغض‌هایِ پنهانِ تهران؛ معماریِ یک عشقِ سه‌ساله

از قطره‌هایِ سرم تا بغض‌هایِ پنهانِ تهران؛ معماریِ یک عشقِ سه‌ساله

نویسنده: هادی


از قطره‌هایِ سرم تا بغض‌هایِ پنهانِ تهران؛ معماریِ یک عشقِ سه‌ساله: من توی زندگیِ حرفه‌ام یاد گرفته‌ام که چطور همه‌چیز رو از نقطه‌ی صفر بسازم. به عنوان یک معمار و طراحِ داخلی، می‌تونم ساعت‌ها به یه زمینِ بایر، خشک و خالی نگاه کنم و توی ذهنم، گرم‌ترین، امن‌ترین و باشکوه‌ترین نماها رو براش تصور کنم؛ جوری که نور از کدوم پنجره بتابه و سایه‌ها چطور روی دیوارها برقصن. به عنوان یه برنامه‌نویس و سئوکار، یاد گرفتم شب‌ها تا صبح بیدار بمونم، هزاران خط کدِ پیچیده رو بنویسم و باگ‌ها رو برطرف کنم تا سایتِ چت‌رومم رو از قعرِ نتایج، بیارم روی «لینکِ یکِ» گوگل. دست‌ها و ذهنِ من به خلق کردن، ساختن و بالا کشیدنِ پروژه‌های سخت عادت دارن. اما دقیقاً سه سال پیش، اتفاقی افتاد که تمامِ معادلاتِ مهندسی، منطقی و صفرویکیِ من رو به هم ریخت. من دلم رو به دختری باختم که با یه سوزنِ ساده‌ی سرم، تمام دیوارهایِ دفاعیِ قلبم رو فرو ریخت. دختری که پشتِ روپوشِ سفید و ظاهرِ محکم و مغرورش، هزاران غصه، بغضِ پنهان و ترس از آینده داشت. این داستان، روایتِ سه سال دویدن در پیِ دختری است که از ترسِ روزگار، عشق را پس می‌زد؛ قصه‌ای که از شب‌هایِ پرستاره‌ی باغ شروع شد، از کوچه‌هایِ خلوتِ شهر گذشت و به روزهایِ پر از خون، گریه و باروتِ تهران رسید. امروز در مجله مرام مگ، تصمیم گرفتم این قصه‌ی واقعی و بدون سانسور رو برای شما بنویسم.

فصل اول: سردردی که به عمیق‌ترین جایِ قلبم سرایت کرد

عشق همیشه با یه برخوردِ رمانتیک توی یه کافه‌ی دنج یا زیرِ بارونِ پاییزی شروع نمی‌شه. گاهی عشق از دلِ درد بیرون میاد. همه‌چیز از یه سردردِ کلافه‌کننده و بی‌امان شروع شد. از اون دردهایی که انگار یه نفر داره با پتکِ آهنی، ریتمِ نامنظمی رو توی شقیقه‌هات می‌کوبه و چشم‌هات رو به سیاهی می‌بره. روی یکی از اون تخت‌های فلزی و سردِ اورژانس دراز کشیدم. نورِ مهتابیِ سقف مستقیم می‌خورد توی چشمم. بویِ تندِ الکل، مواد ضدعفونی‌کننده و صدایِ بوقِ ممتدِ دستگاه‌های پزشکی توی سرم می‌پیچید و سردردم رو هزار برابر می‌کرد. چشم‌هام رو محکم بسته بودم و آرزو می‌کردم این کابوس زودتر تموم بشه که ناگهان حضورِ کسی رو کنارم حس کردم. یه تغییرِ هوایِ لطیف، یه عطری که بویِ بیمارستان نمی‌داد. چشم که باز کردم، تو بودی. محدثه.

با اون روپوشِ سفیدِ اتوکشیده بالای سرم ایستاده بودی. نگاهت یه ترکیبِ عجیب بود؛ هم جدیتِ یه پرستارِ حرفه‌ای رو داشت که می‌خواد کارش رو دقیق انجام بده، و هم یه غمِ پنهانِ عمیق که فقط منی که اهلِ خوندنِ جزئیات بودم، می‌تونستم از اون فاصله بخونمش. همون غمی که بعدها فهمیدم ریشه در سختی‌هایِ تموم‌نشدنیِ زندگیت، جنگیدن‌هات و تنهایی‌هات داره. پنبه‌ی آغشته به الکل رو برداشتی و با یه ظرافتِ خاص، شبیه لمسِ یه پروانه، کشیدی رویِ رگِ دستم. سرمایِ تیزِ الکل با گرمایِ نوکِ انگشت‌هات قاطی شد و یه موجِ الکتریکیِ عجیب از دستم تا قفسه‌ی سینه‌ام دوید.

وقتی سوزنِ سرم رو واردِ رگم کردی، من چشم از چشم‌هات برنداشتم. انگار با اون سوزن، یه چیزی فراتر از مسکن و دارو واردِ جریانِ خونم شد. همون‌جا رویِ اون تختِ سرد، دلم با شدت لرزید. من که کارم طراحیِ دکوراسیون بود و ساعت‌ها وقت می‌ذاشتم تا بهترین هارمونیِ رنگ‌ها رو برای یه سالن پیدا کنم، بی‌نقص‌ترین و زیباترین هارمونیِ دنیا رو تویِ چشم‌هایِ خسته اما مهربونِ تو پیدا کردم. دردم همون لحظه، با چکیدنِ اولین قطره‌ی سرم تسکین پیدا کرد، اما یه دردِ موندگارتر و بی‌درمون‌تر جاش رو گرفت؛ دردِ دوست داشتنِ دختری که می‌دونستم روزگار باهاش مهربون نبوده.

فصل دوم: شب‌گردی‌هایِ بی‌هوا و شامِ زیرِ ستاره‌هایِ باغ

 

از قطره‌هایِ سرم تا بغض‌هایِ پنهانِ تهران؛ معماریِ یک عشقِ سه‌ساله
شب‌گردی‌هایِ بی‌هوا و شامِ زیرِ ستاره‌هایِ باغ

روزهایِ اولِ بعد از اون ترزیق، همه‌چیز مثلِ یه خوابِ شیرینِ دمِ صبح بود که دلت نمی‌خواد ازش بیدار بشی. دو سه شب بعد، دلم رو زدم به دریا، تمامِ خجالتم رو گذاشتم کنار و بهت پیام دادم. با ماشینِ خودت اومدی سرِ قرار. رفتیم یه دوری تویِ خیابون‌هایِ خلوتِ و خواب‌آلودِ شهر زدیم. صدایِ لاستیک‌ها روی آسفالت و موسیقیِ ملایمی که پخش می‌شد، تنها صدایِ اون شب بود. نورِ زردِ چراغ‌هایِ خیابون که رویِ صورتت می‌افتاد، حس می‌کردم دارم به باارزش‌ترین داراییِ زندگیم نگاه می‌کنم. حرف می‌زدیم و من توی دلم می‌گفتم خدایا، این لحظه رو تا ابد کِش بده.

چند وقت بعد، دعوتت کردم باغِ خودمون. شب بود و هوا یه خنکایِ مطبوعِ پاییزی داشت. زیرِ نورِ ملایمِ چراغ‌هایِ حیاط، روی تختی که با یه فرشِ قدیمی پوشونده بودیم، با هم شام خوردیم. بویِ خاکِ نم‌خورده، صدایِ جیرجیرک‌ها، سکوتِ امنِ باغ و از همه مهم‌تر، برقِ چشم‌هایِ تو، قشنگ‌ترین لحظاتی بود که تویِ دیتابیسِ ذهنِ من برای همیشه ثبت می‌شد. تو می‌خندیدی و من تویِ خیالم داشتم نقشه‌ی معماریِ آینده‌مون رو می‌کشیدم؛ یه خونه‌ی گرم با پنجره‌هایِ بزرگ رو به آفتاب که توش صدایِ قدم‌های تو بپیچه و دیگه هیچ غصه‌ای، هیچ خستگی‌ای نتونه بهت نزدیک بشه. با خودم می‌گفتم: «بالاخره کسی رو پیدا کردی که می‌تونه خستگیِ تمامِ اون پروژه‌هایِ سنگینِ طراحی، ارورهایِ سایت و شب‌بیداری‌هایِ پایِ مانیتور رو با یه لبخند بشوره و ببره.» اما خبر نداشتم که تو، از آینده‌ای می‌ترسیدی که من هنوز براش سقفی نساخته بودم و دیواری دورش نکشیده بودم.

فصل سوم: طوفانِ خواستگار و فرار به شهرِ بی‌رحمِ تهران

خوشبختیِ من، مثلِ یه ساختمونِ بدونِ فونداسیون، خیلی زود فرو ریخت. یهو همه‌چیز عوض شد. پیام‌هام بی‌جواب موند، تماس‌هام رد شد. پیگیری کردم تا اینکه فهمیدم یه خواستگار اومده. خانواده‌ها موافق بودن و قرار بود با هم آشنا بشید تا اگه به دردِ هم خوردید، نامزد کنید و ازدواج. اون روز، منی که معمارِ ساختمون‌هایِ محکم بودم و می‌دونستم چطور یه بنا رو در برابر طوفان مقاوم کنم، از درون جوری شکستم که هیچ ستونی نتونست نگهم داره. رفتم توی لاکِ خودم. چند ماه گذشت و بعد شنیدم که همه‌چیز به هم خورده و اون نامزدی سر نگرفته. چند باری به بهونه‌هایِ مختلف پیام دادم، اما تو دیگه اون محدثه‌ی شب‌هایِ باغ نبودی. سرد بودی، دور بودی، و بعد هم شنیدم که بارِ سفر بستی و رفتی تهران.

رفتی تهران… من بهتر از هر کسی می‌دونستم برای چی رفتی. تو دختری بودی که زندگی رویِ خوشش رو بهت نشون نداده بود. سختیِ زیادی کشیده بودی، زخم زبون شنیده بودی و حالا می‌خواستی بری اون سرِ دنیا، توی اون شهرِ شلوغ و بی‌دروپیکر، تنهایِ تنها، تا رویِ پایِ خودت بایستی و به همه ثابت کنی که می‌تونی گلیمت رو از آب بیرون بکشی. می‌خواستی مستقل بشی. اما من می‌دونستم پشتِ اون روپوشِ سفید، پشتِ اون ژستِ محکم و مغرور، چه قلبِ خسته و شکسته‌ای پنهان شده. می‌دونستم اونجا تویِ اون شهرِ درندشت چقدر بهت سخت می‌گذره. شبی نبود که به این فکر نکنم که شاید الان، بعد از یه شیفتِ کشنده و طولانی، تویِ اون اتاقِ کوچیک و تاریکت نشستی، زانوهات رو بغل کردی و داری از دستِ روزگارِ نامرد، بی‌صدا گریه می‌کنی.

تو دختری بودی که رویِ همه‌چیز حساس بودی. حرص می‌خوردی، غصه می‌خوردی، نگرانِ فردا بودی، و من می‌دونستم این حرص خوردن‌ها چطور به شکلِ معده‌دردهایِ عصبی و سردردهایِ کشنده به جونت می‌افته. تو از درد به خودت می‌پیچیدی و من صدها کیلومتر دورتر، فقط می‌تونستم روبرویِ مانیتورم بشینم، کدهای سایت رو بالا پایین کنم و از غصه‌ی بی‌قراری‌هایِ تو، هزار بار بمیرم و زنده بشم. چقدر دلم می‌خواست اونجا بودم، یه لیوان چایِ داغ می‌دادم دستت، سرم رو می‌ذاشتم روی شونه‌ت و می‌گفتم: «غصه نخور، من اینجام تا تمامِ دنیایِ نامرد رو برات یه تنه حریف بشم. تو فقط بخند.»

فصل چهارم: دوازده روز جنگِ تابستانی و بغضِ هفدهم دی‌ماه

دوازده روز جنگِ تابستانی و بغضِ هفدهم دی‌ماه

زمان گذشت تا رسیدیم به تیرماه (برج ۴). دلتنگی دوباره مثل پیچک دورِ گلوم پیچیده بود. نتونستم مقاومت کنم و بهت زنگ زدم. همون روزها بود که جنگِ ۱۲ روزه‌ی تابستونیِ اسرائیل شروع شد. ترس و دلهره تمامِ کشور رو گرفته بود. اما برایِ ما، اون جنگ شد یه بهونه‌ی قشنگ برایِ نزدیک شدنِ دوباره. تو تهران بودی و من این‌جا، اما صدایِ تو از پشتِ تلفن، وسطِ اخبارِ جنگ و بوقِ آژیرها، برایِ من حکمِ امن‌ترین پناهگاه رو داشت. هر بار که زنگ می‌زدی، انگار داشتی دوباره همون سرمِ آرام‌بخشِ روزِ اول رو بهم تزریق می‌کردی.

اما پاییز که گذشت و رسیدیم به دی‌ماه، دوباره همون سرمایِ کشنده و فاصله‌دار نشست تویِ لحنِ پیامهات. دیر جواب می‌دادی، کوتاه و بی‌روح. روز ۱۷ دی‌ماه، حس کردم دیگه ظرفیتم کاملاً تکمیله. من مردی نبودم که آویزونِ کسی باشم. دست‌هام روی کیبورد گوشی می‌لرزید. بغضم رو قورت دادم و اون پیامِ تلخ رو فرستادم: «محدثه… فکر می‌کنم کسی تو زندگیت هست. مدتیه داری خیلی سرد بهم پیام می‌دی. نمی‌خوام تو دست و پات باشم و مزاحمت ایجاد کنم. دیگه پیامت نمی‌دم.»

منتظر بودم عصبانی بشی، منتظر بودم بگی «این چه حرفیه؟ معلومه که کسی نیست.» اما تو فقط با یه خونسردیِ عذاب‌آور نوشتی: «داری اشتباه می‌کنی، این‌جوری نیست.» و بعدش… خداحافظ! بدونِ اینکه یه قدم برایِ نگه داشتنِ من برداری. بدونِ اینکه حتی سعی کنی من رو قانع کنی.

اما من می‌دونستم چرا رفتی. تو شوهر نمی‌خواستی، نه به خاطر اینکه دوستم نداشتی؛ تو از آینده می‌ترسیدی. تو دختری بودی  سختی و چالش های زندگی  رو با تمام وجودت چشیده بودی و حالا برایِ ازدواج، دنبالِ یه تکیه‌گاهِ مالیِ بی‌نقص و محکم می‌گشتی تا با وجود مشکلاتت حداقل دغدغه مالی نداشته باشی. مادیات برات مهم بود چون «امنیت» برات مهم بود، و منِ معمار، اون روزها هنوز خونه‌ای از خودم نداشتم که کلیدش رو به نامِ آرامشِ تو بزنم. تو حق داشتی بترسی، حق داشتی نگرانِ فردا باشی، اما بی‌انصافی بود که من رو به جرمِ نداشتنِ اون شرایط، این‌طور تویِ تنهایی رها کنی، در حالی که داشتم با چنگ و دندون برای ساختنِ آینده‌مون می‌جنگیدم.

فصل پنجم: حمامِ خونِ هجده دی و بیست روز سکوتِ مرگبار

 

حمامِ خونِ هجده دی و بیست روز سکوتِ مرگبار

فردایِ اون خداحافظیِ سرد، یعنی ۱۸ دی‌ماه، طوفان شد. اعتراضاتِ سراسری شروع شد. اینترنتِ کلِ کشور در کسری از ثانیه کلاً قطع شد. تهران شد یه میدونِ جنگِ خونین. اخباری که از طریق کانال‌های خبریِ ماهواره می‌رسید، مو به تنِ آدم سیخ می‌کرد؛ ۱۰۰ هزار زخمی، ۴۰ هزار کشته! خیابون‌ها پر از آتیش و خون بود. و توِ پرستار، دقیقاً وسطِ اون حمامِ خون، تویِ یکی از شلوغ‌ترین بیمارستان‌هایِ تهران بودی. شیفت‌های وحشتناک، مواجهه با مجروح‌ها و کشته‌ها.

خدا شاهده که اون بیست روزی که اینترنت قطع بود، به من چی گذشت. روزها می‌شستم پایِ نقشه‌هایِ معماری‌م، اما نمی‌تونستم تمرکز کنم. شب‌ها سایتِ چت‌روم رو چک می‌کردم و مثل یه دیوونه توی لاگ‌های سرور دنبال یه آی‌پی از تهران می‌گشتم تا شاید ردپایی از زنده بودن اون شهر پیدا کنم. می‌خواستم بهت زنگ بزنم بگم «لعنتی، فقط بگو که زنده‌ای»، اما یادِ اون خداحافظیِ راحت و بی‌تفاوتت می‌افتادم. بغضم رو می‌خوردم و با خودم می‌گفتم: «هادی، اون دختری که اون‌قدر راحت ازت گذشت و هیچ تلاشی برای موندنت نکرد، حالا نیازی به نگرانیِ تو نداره.» غرورم رو محکم بغل کردم و بیست روزِ تمام، تویِ آتیشِ بی‌خبری، ترس و دلهره سوختم، اما دم نزدم.

فصل ششم: نهم اسفند و فروپاشیِ دیوارهایِ غرور

اما قلبِ آدمیزاد مگه چقدر تحمل داره؟ تا اینکه رسیدیم به ۹ اسفند. روزی که تهران رو دیوانه‌وار زیرِ رگبارِ بمبارانِ آمریکا و اسرائیل گرفتن. موشک‌ها مثل بارون روی شهر می‌بارید. اونجا بود که دیگه تمامِ دیوارهایِ بتنیِ غرورم فرو ریخت. پایِ جونِ تو وسط بود، پای نفس کشیدنت. گوشی رو برداشتم و پیام دادم. ثانیه‌ها برام متوقف شده بود. وقتی پیام دادی و نوشتی: «من اومدم اصفهان، دیگه خونه‌ام و فعلاً قصد ندارم برم تهران»، انگار یه سطلِ آبِ خنک و گوارا ریختن رویِ آتیشِ درونم. اصفهان برایِ من همون لحظه شد امن‌ترین و مقدس‌ترین شهرِ دنیا، فقط به این خاطر که تو توش نفس می‌کشیدی و از اون مهلکه‌ی خونین دور بودی.

فصل هفتم: پارادوکسِ شیرینِ این روزهایِ پرآشوب

 

دوازده روز جنگِ تابستانی و بغضِ هفدهم دی‌ماه

حالا امروز ۲۸ اسفنده. نوزده روز از شروعِ این جنگِ جدید و ویرانگر می‌گذره. اینترنت هنوزم قطع و وصل می‌شه، اما رابطه‌ی ما… رابطه‌ی ما از همه‌ی این سه سال عجیب‌تر، گرم‌تر و پر از تناقض‌تر شده. تویی که شبِ ۱۷ دی اون‌طور سرد و قاطع خداحافظی کردی، حالا هر روز با من در ارتباطی. اگه من یه روز پیام ندم و درگیرِ کارهای سایتم بشم، تو خودت پیش‌قدم می‌شی. حالم رو می‌پرسی، نگرانم می‌شی و جوری رفتار می‌کنی که انگار من پناهگاهِ امنِ تو توی این روزهای سخت هستم.

اما باز هم همون سپرِ دفاعیِ همیشگی رو جلویِ خودت گرفتی. وقتی حرف جدی می‌شه، با یه لحنِ محکم می‌گی: «من اصلاً شوهر نمی‌خوام بکنم!» و من از پشتِ گوشی فقط لبخند می‌زنم. می‌دونم این حرفت، حرفِ دختریه که از آسیب دیدن، از بی‌پولی، از برگشتن به روزهایِ سختِ گذشته می‌ترسه. دختری که معده‌اش از شدتِ غصه زخم شده و حالا دنبالِ یه حاشیه‌ی امنِ مالی می‌گرده تا دوباره نشکنه. دختری که به زبون نمیاره «دوستت دارم»، اما با پیام دادن‌هایِ هر روزه‌اش وسطِ این بحرانِ ملی، داره با صدای بلند نشون می‌ده که چقدر براش مهمم.

من همون مردی‌ام که سه سال تمام، از اون روزِ سرد روی تختِ بیمارستان تا شب‌هایِ پرستاره‌ی باغ، و از روزهایِ تلخِ سکوت تا شب‌هایِ بمبارانِ تهران، پایِ یه احساسِ عمیق ایستاد. حالا، وسطِ این جهنمِ بیرون که همه‌چیز بویِ باروت می‌ده، من یه دلخوشیِ گرم و بزرگ تویِ گوشیم دارم. تو شاید هیچ‌وقت نگی که عاشقمی، تو شاید هنوز از آینده‌ی نامعلوممون بترسی، اما همین که تویِ این روزهایِ تاریک، تو نگرانِ منی و من نگرانِ تو، برایِ من یعنی باشکوه‌ترین و اصیل‌ترین معماریِ عشق. عشقی که روی هیچ کاغذی ثبت نشده، اما توی بندبندِ وجودمون ریشه کرده.


نتیجه‌گیری: عشقی که در سایه‌ی ترس‌ها و بمب‌ها جوانه زد

داستانِ من و محدثه به وضوح نشون می‌ده که سردیِ آدم‌ها، پس زدن‌ها و خداحافظی‌ها، همیشه به معنایِ بی‌رحمی یا بی‌عشقی نیست؛ گاهی آدم‌ها از ترسِ روزهایِ سختِ آینده، از ترسِ بی‌پولی و ناامنی، دورِ خودشون دیوارهای بلندی می‌کشن تا دوباره آسیب نبینن. عشق گاهی سه سالِ تمام زیرِ خاکسترِ سوءتفاهم‌ها و ترس از مادیات پنهان می‌مونه، تا اینکه یه بحرانِ بزرگ (مثلِ همین جنگ، اعتراضات و بمبارانِ بی‌امان)، نقابِ سنگینِ غرور رو از چهره‌ها برمی‌داره. این نوزده روزِ پر از التهاب به من ثابت کرد که نگرانی‌هایِ یواشکی، چک کردن‌هایِ مداوم و پیام‌هایِ روزمره‌ای که درست بعد از اون خداحافظیِ سرد رد و بدل می‌شه، هزار بار واقعی‌تر، گرم‌تر و صادقانه‌تر از کلمه‌ی کلیشه‌ایِ «دوستت دارم» هستن.

نظر شما چیه؟ فکر می‌کنید این رفتارِ محدثه که از یه طرف با قاطعیت می‌گه قصدِ ازدواج نداره و از طرفِ دیگه هر روز، حتی وسطِ قطعیِ اینترنت و جنگ، حالم رو می‌پرسه نشونه‌ی یه ترسِ عمیق از آینده‌ی مالیه یا عشقی که هنوز جراتِ ابرازش رو پیدا نکرده؟ آیا شما هم موافقید که سختی‌هایِ زندگی می‌تونه آدم‌ها رو در ابرازِ عشق محتاط و محافظه‌کار کنه؟ حتماً نظرتون رو این پایین برام بنویسید یا به جمع ما در مرام چت بیایید تا با هم راجع به این حس‌هایِ پیچیده، دلهره‌آور و در عین حال شیرین، تبادل نظر کنیم.

ارسال نظر