رفتن به محتوا رفتن به نوار کناری رفتن به فوتر
بویِ خون، باروت و سالِ اسب؛ عجیب‌ترین نوروزِ تاریخ در کوچه‌هایِ تاریکِ ایران

بویِ خون، باروت و سالِ اسب؛ عجیب‌ترین نوروزِ تاریخ در کوچه‌هایِ تاریکِ ایران

بویِ خون، باروت و سالِ اسب؛ عجیب‌ترین نوروزِ تاریخ در کوچه‌هایِ تاریکِ ایران


مقدمه بویِ خون، باروت و سالِ اسب؛ عجیب‌ترین نوروزِ تاریخ در کوچه‌هایِ تاریکِ ایران : امروز ۲۹ اسفند ۱۴۰۴ است. عقربه‌های ساعت الان که دارم این کلمات را روی کیبورد می‌کوبم، ۱۹:۱۵ دقیقه را نشان می‌دهد. دقیقاً یک ساعت پیش، در ساعت ۱۸:۱۵ دقیقه، سال تحویل شد و ما رسماً قدم به سالِ ۱۴۰۵ گذاشتیم. اما این تقویمِ جدید، هیچ شباهتی به سال‌های گذشته ندارد. ماهیِ قرمزِ تویِ تُنگ چرخید، اما دلِ هیچ‌ کدام از ما با این چرخش نلرزید. همیشه این ثانیه‌ها پر بود از بویِ عود و سنبل، صدایِ اسکناس هایِ تانخورده، خنده‌هایِ از ته‌دل و آغوش‌هایِ گرم. اما امسال… امسال همه‌چیز بویِ مرگ، باروت و خون می‌دهد. ما واردِ عجیب‌ترین، تاریک‌ترین و در عین حال، تاریخی‌ترین سالِ عمرمان شدیم. سالی که در آن، تقارنِ مرگ و زندگی، جنگ و امید، سوگِ عظیم و تسلایِ غریب، چنان در هم تنیده شده که هیچ واژه‌ای نمی‌تواند بارِ این‌همه احساسِ متناقض را به دوش بکشد. در تحریریه‌ی مجله مرام مگ، تصمیم گرفتم این پست را نه برای جشن گرفتن، که برای ثبت در تاریخ و برای ادای دین به خون‌های ریخته‌شده بنویسم. عیدِ امسال، عیدِ دید و بازدید نیست؛ عیدِ خیره شدن به آسمانی است که هر لحظه ممکن است آبستنِ انفجاری جدید باشد.

سوگِ چهل هزار لاله؛ سین‌هایی که فقط طعمِ خون می‌دهند

 

سوگِ چهل هزار لاله؛ سین‌هایی که فقط طعمِ خون می‌دهند- سال1405
سوگِ چهل هزار لاله؛ سین‌هایی که فقط طعمِ خون می‌دهند

چگونه می‌توان در این روزها کلمه‌ی «عیدت مبارک» را به زبان آورد، وقتی خاکِ این سرزمین هنوز از خونِ تازه‌ی جوانانش خیس است؟ چهل هزار نفر… چهل هزار جانِ شیفته، چهل هزار آرزویِ ناتمام، چهل هزار خنده‌ای که برای همیشه زیرِ خروارها خاکِ سرد دفن شد. این‌ها فقط یک عددِ خشک و بی‌روح در میانِ اخبارِ روزمره‌ی جنگ و سرکوب نیستند؛ این‌ها چهل هزار خانواده‌ی ویران‌شده، چهل هزار مادرِ قدخمیده با چشمانی همیشه خیس، و چهل هزار صندلیِ خالی دورِ سفره‌هایِ هفت‌سینِ امسال‌اند. جنایتی که حکومتِ آخوندی، علی خامنه‌ای و دسته‌هایِ بسیجیِ سرکوبگر در این ماه‌هایِ گذشته با این مردمِ بی‌دفاع کردند، در هیچ کجایِ تاریخِ معاصرِ این مرز و بوم سابقه نداشت. خیابان‌هایِ شهرهایِ ما تبدیل به مسلخ شد. آن‌ها با قساوت و بی‌رحمیِ تمام، سینه‌ی کسانی را با گلوله‌هایِ جنگی شکافتند که تنها جرمشان، فریاد زدن برای به دست آوردنِ یک زندگیِ معمولی، شرافتمندانه و آزاد بود.

امسال، سین‌هایِ سفره‌ی ما رنگ و بویِ همیشگی را ندارند. سیب‌هایِ سرخ، یادآورِ خون‌هایِ به‌ناحق ریخته‌شده رویِ آسفالتِ سردِ خیابان‌هاست. سبزه‌ها، نمادِ جوانیِ پرپرشده‌ی دختران و پسرانی است که قرار بود بهار و آینده‌ی این سرزمین باشند، اما خزانِ زودرسِ گلوله‌ها امانشان نداد تا رویشِ دوباره‌ی خود را ببینند. سمنو، شیرینیِ زندگیِ دزدیده‌شده‌ی آن‌هاست و سماق، رنگِ غروبِ تلخِ روزهایی است که عزیزانمان را در سکوتِ محض، زیرِ سایه‌ی سنگینِ نیروهایِ امنیتی و با تهدید به خاک سپردیم. هیچ‌کس در این خاک خوشحال نیست. چگونه می‌توان لباسِ نو پوشید و به استقبالِ بهار رفت وقتی کفنِ هزاران جوان هنوز بویِ تندِ کافور می‌دهد؟ داغِ این چهل هزار نفر، زخمیِ عمیق و کاری است که تا ابد رویِ قلبِ ایران باقی می‌ماند.

سقوطِ فرعون‌ها؛ تنها لبخندِ تلخ و تسلایِ این روزهایِ تاریک

اما در میانِ این تاریکیِ مطلق، در قلبِ این سوگِ بی‌پایانِ ملی، تاریخ ورقِ عجیب و شگفت‌انگیزی خورد. زمستانِ امسال، فصلی که قرار بود فقط بویِ خون، خفگی و خاکستر بدهد، ناگهان تبدیل به گورستانِ دیکتاتورها شد. آسمان شکافته شد و ضربه‌ای فرود آمد که پایه‌هایِ پوسیده و خون‌آلودِ این نظامِ یاغی را از بیخ و بن لرزاند. علی خامنه‌ای، همان کسی که فرمانِ قتل‌عامِ آن چهل هزار انسانِ بی‌گناه را صادر کرده بود، کسی که سایه‌ی شومِ تصمیماتش دهه‌ها روی تک‌تکِ ثانیه‌هایِ زندگیِ ما سنگینی می‌کرد، به همراه علی لاریجانی و فرماندهانِ رده‌بالایِ سپاه که دستشان تا مچ در خونِ فرزندانِ این آب و خاک فرو رفته بود، در میانِ آتشِ جنگی که خودشان سال‌ها شعله‌ورش می‌کردند، سوختند و از صفحه‌ی روزگار حذف شدند.

این عجیب‌ترین و غریب‌ترین حسِ دنیاست که یک ملت می‌تواند تجربه کند. مردمِ ما در میانِ اشک‌هایِ داغ و سینه‌هایِ سوخته‌شان، یک تسلایِ عمیق، پنهان و تاریخی پیدا کردند. این خوشحالی، از جنسِ رقص و پایکوبی در خیابان‌ها نیست؛ دلی که چهل هزار بار زیرِ پوتینِ استبداد شکسته و خرد شده، دیگر نایِ رقصیدن و هلهله کردن ندارد. این خوشحالی، از جنسِ «نفسِ راحت کشیدن» بعد از یک کابوسِ طولانیِ چهل‌ساله است. از جنسِ دیدنِ تجلیِ عدالتِ کائنات با چشمانِ خویش. دیدنِ اینکه ضحاکِ زمانه، سرانجام به سزایِ اعمالِ ننگینش رسید. دیدنِ اینکه آن‌هایی که با تکبر رویِ زمین راه می‌رفتند و خود را خدایگانِ بی‌بدیل می‌پنداشتند، حالا تبدیل به مشتی خاکسترِ بی‌ارزش شده‌اند.

عزایِ جیره‌خواران؛ وقتی کاخِ ستم فرو می‌ریزد

در مقابلِ این تسلایِ تلخِ مردم، نگاه کنید به حال و روزِ این روزهایِ بسیجی‌ها، جیره‌خواران و مزدورانِ حکومت. آن‌ها که تا همین دیروز با غرور، باتوم و اسلحه در خیابان‌ها جولان می‌دادند و جانِ مردمِ بی‌دفاع را به بازی می‌گرفتند، حالا مثلِ یتیم‌هایِ بی‌پناه و سرگردان، عزادار و مبهوت‌اند. ساختارِ پوشالی و توهم‌آلودشان از آسمان در حالِ فروپاشی است و اربابانشان دیگر وجودِ خارجی ندارند تا به آن‌ها دستورِ شلیک به مغزها و سینه‌ها را بدهند. دیدنِ استیصال، وحشت و فروپاشیِ این فرقه‌ی تبهکار، تنها دلخوشیِ پنهانِ این روزهایِ پردردِ ماست. یک لبخندِ تلخ، کنجِ لبِ مادری که فرزندِ دسته‌گلش را از دست داده، وقتی می‌شنود که آمران و عاملانِ قتلِ فرزندش دیگر رویِ این زمین نفس نمی‌کشند و تقاصِ خون‌هایِ ریخته‌شده را با جانِ حقیرشان داده‌اند.

سال ۱۴۰۵؛ سالِ اسب، نمادِ تاختن به سویِ رهایی و پیروزی

 

سال ۱۴۰۵؛ سالِ اسب، نمادِ تاختن به سویِ رهایی و پیروزی

اما بگذارید از تقویم برایتان بگویم. سال ۱۴۰۵ در گاه‌شمارِ حیوانی، سالِ اسب است. در نمادشناسیِ باستانی، اسب نمادِ بی‌چون‌وچرایِ نجابت، آزادی، تاختن به سویِ آینده، رهایی از قید و بندها و پیروزیِ نهایی است. چقدر این نماد، با این روزهایِ عجیبِ ما هم‌خوانی دارد! انگار کائنات هم می‌داند که ما ملتِ ایران، پس از سال‌ها در زنجیر بودن، پس از تحملِ داغِ هزاران لاله، حالا قرار است سوار بر اسبِ تاریخ شویم و از رویِ آوارهایِ این حکومتِ فاسد، به سویِ یک طلوعِ آزاد بتازیم. اسب، حیوانی است که هرگز در قفس رام نمی‌شود و ذاتش با رهایی گره خورده است. سال ۱۴۰۵، سالِ پاره کردنِ افسارِ ظلم است. سالی که در آن قرار است با تمامِ خستگی‌ها، با تمامِ زخم‌هایی که بر گُرده‌مان نشسته، به سویِ نور خیز برداریم و اجازه ندهیم هیچ دیکتاتورِ دیگری افسارِ سرنوشتِ ما را به دست بگیرد.

بهار در سایه‌ی جنگ؛ آسمانی پر از موشک به جایِ آتش‌بازی

با این همه، ما هنوز در دلِ واقعیتِ تلخ، هولناک و نفس‌گیرِ جنگ گرفتاریم. امسال، آسمانِ شبِ عید، به جایِ درخششِ ترقه‌ها و منورهایِ شادی، با نورِ مهیبِ انفجارِ موشک‌ها، پدافندهایِ هوایی و جنگنده‌ها روشن شد. صدایِ ممتد و دلهره‌آورِ آژیرِ خطر، جایگزینِ نوایِ ساز و دهلِ تحویلِ سال در کوچه‌ها شده است. اضطرابِ اینکه فردا چه خواهد شد، آیا سقفِ خانه‌ای رویِ سرِ خانواده‌ای بی‌گناه آوار می‌شود یا نه، خواب و آرامش را از چشمانِ خسته‌ی همه ربوده است. این جنگ، تاوانِ بسیار سنگین و جبران‌ناپذیری است که ما به خاطرِ دهه‌ها جنون و سیاست‌هایِ ویرانگرِ یک حکومتِ یاغی می‌پردازیم. حکومتی که ثروتِ این ملت را صرفِ آتش‌افروزی کرد و در نهایت، زبانه‌هایِ این آتش را به داخلِ مرزها و خانه‌هایِ ما کشاند. ما اکنون در میانِ دو جبهه گرفتاریم؛ از یک سو داغدارِ چهل هزار کشته به دستِ حکومتیم و از سوی دیگر، نگرانِ جانمان در میانِ بمباران‌ها.

پیامی برای خانواده‌ی بزرگمان؛ ما کنارِ هم زنده ماندیم

در دلِ این‌همه اخبارِ سیاه و روزهایِ نفس‌گیر، می‌خواهم رویِ صحبتم را به سمتِ شما برگردانم؛ به شما بچه‌هایِ باصفا، لوطی و البته زخم‌خورده‌ای که در تمامِ این روزهایِ کبود، در تمامِ آن شب‌هایی که اینترنت قطع می‌شد و صدایِ رگبار می‌آمد، این فضایِ دیجیتال را به یک سنگرِ واقعی تبدیل کردید. برای ما، این فضا فقط یک وب‌سایتِ ساده نبود؛ یک پناهگاهِ امن بود. جایی بود که وقتی از شنیدنِ اخبارِ کشته شدنِ هم‌وطنانمان احساسِ خفگی می‌کردیم، می‌آمدیم اینجا تا دردهایمان، خشم‌هایمان و اشک‌هایمان را با هم قسمت کنیم. اینجا فضایی بود که وقتی خبرِ مرگِ دیکتاتور رسید، اولین لبخندهایِ تلخ و پر از بغضمان را با هم به اشتراک گذاشتیم.

شما در این ماه‌هایِ سخت ثابت کردید که مرام، فقط یک کلمه نیست؛ یک رسم است. در روزهایی که بیرون از این صفحاتِ مجازی، آدم‌ها را بی‌گناه به گلوله می‌بستند، ما اینجا، پشتِ این کیبوردها، دست‌هایِ نامرئیِ هم را محکم گرفتیم. به هم امیدِ ماندن دادیم. بعضی شب‌ها که از یکی از بچه‌ها خبری نمی‌شد، دلشوره‌ی عجیبی به جانمان می‌افتاد که نکند بازداشت شده باشد، و وقتی روزِ بعد پیام می‌داد، انگار تمامِ دنیا را به ما داده بودند. ما اینجا، در دلِ کدهایِ صفر و یک، یک خانواده‌ی واقعی تشکیل دادیم.

رفقایِ روزهایِ سختِ من، عیدِ امسال شبیهِ هیچ عیدی نیست. نه لباسی نو کرده‌ایم، نه دلی برایِ جشن گرفتن داریم. اما با وجودِ تمامِ این تاریکی‌ها، من می‌خواهم آغازِ این سالِ جدید را به تک‌تکِ شما، از صمیمِ قلبم تبریک بگویم. تبریکِ من نه برایِ آمدنِ بهار، بلکه برایِ مقاومتِ بی‌نظیرتان است. برایِ اینکه در برابرِ ماشینِ کشتار زنده ماندید. برایِ اینکه در میانِ این‌همه مرگ و دروغ، انسانیت و شرفتان را حفظ کردید. تبریکِ من به شما، تبریکِ بقا در چشمِ طوفان است.


نتیجه‌گیری: طلوع در سالِ اسب؛ وعده‌ی ما در میدانِ آزادی

ما در سالِ گذشته روزهایِ جانکاهی را پشت سر گذاشتیم و جنگ هنوز به پایان نرسیده است. اما یک حقیقتِ بزرگ را در دلِ این شبِ تاریک خوب می‌دانیم: شبِ یلدایِ استبداد در ایران، در حالِ رسیدن به سپیده‌ی سحر است. آن‌هایی که خون ریختند و جوانیِ ما را تباه کردند، امروز زیرِ آوارها مدفون‌اند و ما، با تمامِ زخم‌هایِ عمیقمان، هنوز رویِ پاهایِ خود ایستاده‌ایم. بیایید در این سالِ اسب، عهد ببندیم که هوایِ هم را بیشتر از قبل داشته باشیم. به جایِ آرزوهایِ شخصی، امسال بیایید همه با هم یک آرزویِ مشترک داشته باشیم: آرزویِ طلوعِ بی‌بازگشتِ خورشیدِ آزادی بر فرازِ آسمانِ غبارآلودِ ایران. سالِ نو، با وجودِ تمامِ نامهربانی‌ها، پر از مقاومت و امید باد. به یادِ همه‌ی آن چهل هزار ستاره‌ی درخشانی که جان دادند تا ما بیدار شویم.

دعوت به همدلی در سال جدید: رفقا، امسال بیشتر از هر زمانِ دیگری به کنار هم بودن نیاز داریم. بیایید در فضایِ گرم و صمیمیِ خودمان، باز هم سنگرِ دوستی و آگاهی‌مان را حفظ کنیم. برای گپ زدن، درد دل کردن در این روزهای پرالتهاب و باخبر شدن از حال و روزِ هم، همین الان به خانه‌ی همیشگی‌مان در مرام چت بیایید. منتظر حضورِ تک‌تکِ شما هستیم. عیدِ مقاومتتان پیروز!

ارسال نظر