رفتن به محتوا رفتن به نوار کناری رفتن به فوتر
بازار سیاه فیلترشکن‌ها؛ روایتی تلخ از کلافگی در عصر قطعی اینترنت

بازار سیاه فیلترشکن‌ها؛ روایتی تلخ از کلافگی در عصر قطعی اینترنت

بازار سیاه فیلترشکن‌ها؛ روایتی تلخ از کلافگی در عصر قطعی اینترنت

مقدمه: خواندن یادداشت بازار سیاه فیلترشکن‌ها؛ روایتی تلخ از کلافگی در عصر قطعی اینترنت، آینه‌ای تمام‌نما از وضعیت تلخ و کلافه‌کننده این روزهای ما در فضای مجازی است. گاهی احساس می‌کنی رفته‌ای در یک بازار مکاره و گیگ پشت گیگ باید سرانگشتی حساب کنی که ۵۰۰ هزار تومان بدهی و به سختی وصل شوی یا ۹۰۰ هزار تومان بدهی برای کیفیتی کمی بهتر. این روایت که به قلم نازنین متین‌نیا نوشته شده، نه سیاه‌نمایی است و نه ناامیدی؛ بلکه ثبت دقیق یک برهه تاریخی از زندگی اجتماعی ماست که ارتباطات اولیه به یک کالای لوکس و دست‌نیافتنی تبدیل شده است. ما در تیم تحریریه مجله مرام مگ این یادداشت خواندنی را برای شما بازنشر کرده‌ایم تا شاید صدای خستگی یک نسل از این وضعیت باشیم. از شما دعوت می‌کنیم برای فرار از این دغدغه‌ها و یافتن هم‌صحبتانی که درد مشترک دارند، به یک چت روم امن و صمیمی در مرام چت بپیوندید.

دهه شصتی‌ها؛ نسلی میان محرومیت و شکوفایی

بازار سیاه فیلترشکن‌ها؛ روایتی تلخ از کلافگی در عصر قطعی اینترنت
دهه شصتی‌ها؛ نسلی میان محرومیت و شکوفایی

من و هم‌نسلانم، دهه شصتی‌ها، نسل صبر و استقامتیم که هم محرومیت را دیده‌ایم و هم امکانات را. حالا سریع قضاوتم نکنید که این یادداشت قرار است سیاه‌نمایی و ناامیدانه باشد و اینها. نه. این یادداشت صرفا یک روایت است جهت ثبت در تاریخ از شکلی از زندگی اجتماعی این روزها. آن محرومیتی که ما کشیدیم، بخشی‌اش داخلی بود، اما بخش بزرگی از آن جهانی بود.

جبر زمانه ما را انداخت ته دوران نبود اینترنت و سر دوران رشد و شکوفایی دیجیتالی. هر دو را دیدیم در واقع. تابستان‌های کشداری که چاره‌ای جز بازی توی کوچه نداشتیم و زمستان‌هایی که باید بدویی مشق می‌نوشتی تا آن یک ساعت زمان خاص پخش کارتون، زهرمارت نشود. این‌طوری بود دیگر.

ورود سخت کامپیوتر به زندگی ما

بعدتر که کامپیوتر و اینترنت آمد هم ماجرا داشتیم. یک‌ چیزی مثل ویروس بین پدر و مادرها شایع شده بود که این ‌چیزها بچه‌ها را از درس و مشق می‌اندازد. شرط کامپیوتر در خانه ما، قبولی در کنکور بود. توی مدرسه هم چهار تا کامپیوتر داشتیم که فقط «داس» را به ما درس می‌دادند و به حوصله‌مان نمی‌کشید و ترجیح می‌دادیم زودتر کلاس تمام شود و برویم پی معاشرت در حیاط.

روزنامه‌نگار هم که شدم اوضاع کمی بهتر بود. آن اوایلش باید می‌رفتی توی تحریریه می‌نشستی و در سربرگ‌ها مطلب می‌نوشتی. مصاحبه پیاده کردن، زجر و مصیبت بود. کاغذ پشت کاغذ نوار پیاده می‌کردی، بعد آنها می‌شد چرک‌نویس و دوباره باید می‌رفتی گردن کج می‌کردی که کاغذ می‌خواهم و غر می‌شنیدی که چقدر کاغذ مصرف می‌کنی و توضیح بدهی که برای مصاحبه است و قانع شوند و کاغذ بیشتر بدهند. توی تحریریه هم یک کامپیوتر داشتیم برای همه. بروند عکس پیدا کنند یا چهار تا خبر بخوانند. همه ‌چیز در واقع دستی بود، تلفنی، ارتباطاتی.

جایزه برای یادگیری تایپ!

بعدتر توی تحریریه همشهری پای لپ‌تاپ باز شد. آمدند مسابقه گذاشتند هر روزنامه‌نگاری زودتر تایپ یاد‌ بگیرد جایزه دارد. یک سکه تمام. جایزه را بردم، چون مثل بقیه همکاران مقاومت یادگیری تایپ نداشتم. می‌خواستم زودتر به جهان بپیوندم و نگفتم اینها کار تایپیست‌هاست یا حوصله ندارم.

بعد شبکه‌های اجتماعی که از راه رسیدند، دوران عیش و عشرت هم شروع شد. لپ‌تاپ بود، اینترنت را با سیم می‌کشیدی و قطع و وصلی‌های مداوم را تحمل می‌کردی تا شب‌ها سریال ببینی، چت کنی و روزها کار. اینترنت روی گوشی و وایرلس دیگر جشن بیکران بود.


آغاز فیلترینگ و ورود واژه عجیبی به نام V.P.N

آغاز فیلترینگ و ورود واژه عجیبی به نام V.P.N
آغاز فیلترینگ و ورود واژه عجیبی به نام V.P.N

تا آمدیم عادت کنیم، فیلترینگ شروع شد. واژه «وی‌پی‌ان» وقتی وارد زندگی‌ام شد تا مدت‌ها به آن فکر می‌کردم، تعجب می‌کردم از کارکردش و راستش را بخواهید هنوز یادم هست که اولین وی‌پی‌ان زندگی‌ام را وقتی حقوقم دویست هزار تومان بود، به قیمت ۷۰ تومان خریدم و چقدر شگفت‌زده بودم از کارکردش و رهایی‌ای که به زندگی‌ام آورد.

حالا برای چی لازم داشتم؟ هیچی در واقع، فیس‌بوک تازه فیلتر شده بود و بازی داشتم که نمی‌توانستم رهایش کنم و لازم بود روزانه بروم توی فیس‌بوک و برای بچه مجازی‌ام سکه جمع کنم که خانه بسازم. بعد دیگر همه ‌چیز عادی شد. اسمارت‌فون‌ها، اینترنت در دسترس، فیلترشکن در دسترس و زندگی‌ای که مدام قطع و وصل می‌شود و وابسته شدید به اینترنت است.

کرونا و تثبیت نقش حیاتی اینترنت

تا کرونا از راه رسید، نقش اینترنت مثل امروز پررنگ نبود. کرونا مردم را خانه‌نشین کرد و آن نیاز غریزی شدید انسان به دیده شدن، به اعلام بودن، در شبکه‌های مجازی پررنگ شد. کرونا دوران سلطنت اینفلوئنسرها و بلاگرها را تثبیت کرد، به مردمی که کسب و کار خودشان را داشتند یاد داد که می‌توانند در پیجی ساده درآمد آنلاین داشته باشند، شرکت‌های اینترنتی را وادار کرد که روی سرعت و محدودیت اینترنت رقابت کنند و جهان اجتماعی وسیعی بسازند برای مردمی که حالا جهان مجازی، بخش پررنگی از زندگیشان شده.

قبول دارم چیزهای دیگری هم بود، اکانت‌های سایبری، جنگ‌های رسانه‌ای و مدیریت‌های مجازی جامعه، اما آدمیزاد زنده است به زندگی و بخشی از این زندگی، شده اینترنت و وصل بودن به جهان. چه می‌دانم، مثل کارکرد چاقو. توی آشپزخانه همه است، اما معنایش این نیست که همه قاتلند، چون چاقو دارند. نباشد هم نمی‌شود. مثلا بروی چاقوی پلاستیکی بگذاری و بگویی چون چاقو تیز است و خطرناک، نمی‌شود. آدم یک‌بار، دوبار استفاده می‌کند و اعصابش خرد نمی‌شود، ولی وقتی روزانه و لحظه‌ای باشد و وقت نیاز کارایی نداشته باشد، ممکن است آنقدر کلافه شود و زور بزند که با همان پلاستیکی هم کار دست خودش بدهد، بعد بخواهد برود قاچاقی‌اش را بخرد و هزینه کند که چه؟ مثلا می‌خواهد هندوانه ببرد، همین، به همین سادگی.

کلافگی نسل جدید در قحطی ارتباطات

حالا من از آن نسلم که بالاخره چون دوران قبل اینترنت را دیدم و کلا نظام آموزشی‌ام بر اساس نداشته‌های زمانه، صبر و حوصله را اندکی آموخته‌ام کرده، نداشتن‌ها را هم تاب می‌آورم. ولی نسلی که قبل از چشم باز کردن، پدر و مادرش عکسش را با اینترنت فرستاده‌اند برای دوست و آشنا و چشم که باز کرده اینترنتی بوده و اسمارت‌فونی و به جبر زمانه دسترسی‌های وسیعی داشته، الان چه می‌کند؟ بگذارید بگویم، این نسل الان کلافه‌تر از من، در کوچه و خیابان و کافه‌ها، در جمع دوستانش، سرخورده و غمگین، به موجودیتی که دسترسی ساده به اینترنت ندارد، شک کرده. کاری با جنگ و ترس و مشکلات اقتصادی و اینها ندارم.

قیمت‌های نجومی در بازار سیاه

یک نگاه ساده دارم می‌کنم. نسل دهه هفتاد و هشتاد که کسب و کار خاصی نداشته و بلاگر بوده یا مثلا یاد گرفته برود از بازار خرید کند و آنلاین بفروشد، باید الان چه کار کند؟ در روزگاری که اینترنت جزو مایحتاج روزانه است، با قطعی اینترنت باید چه کرد؟ روش ساده همچنان همان فیلترشکن خریدن است.

اما وی‌پی‌ان‌فروشی که همین دی‌ماه، ۵۰ گیگ فیلترشکن را ۲۷۰ هزار تومان می‌فروخت، حالا دو گیگ را می‌فروشد یک میلیون و نهصد هزار تومان. روزهای اول که اینترنت تازه قطع شده بود، توی بازار این فروشندگان، ۵۰ گیگ یک روند صعودی داشت و شده بود ۷۰۰ هزار تومان. می‌خریدی، یکی، دو روزی وصل بودی و ناگهان قطع می‌شد و دیگر کسی جوابی نمی‌داد.

از دی‌ماه، یک مدل وی‌پی‌ان لاکچری هم بود که دو میلیون، سه میلیون تومان بود. ولی همان هم ناگهان شد هشت میلیون و پانصد هزار تومان. در دو هفته اول، آدم‌هایی را دیدم که برای اینترنت هفته‌ای ۱۵ میلیون تومان هزینه کردند. حالا که چهل روزی گذشته، عدد و رقم‌ها کمی بهتر شده ولی نه آنقدری که جیب‌های خالی این چند ماه آخر آن سال و اول این سال توانش را داشته باشد.

مبارزه با بات‌ها برای چند مگابایت اتصال

حالا یک گیگ اینترنت می‌خری ۸۰۰ هزار تومان و مدام نگران تمام شدنش هستی. برنامه‌هایی که لازم نداری را آفلاین می‌کنی مبادا که گیگ گرانت را بخورند. مدام کانال به کانال می‌روی و با «بات‌»هایی که جای فروشندگان را گرفته‌اند سروکله می‌زنی، واریزهایت ممکن است دو، سه ساعت بعد تایید شوند و باید ذره آخر وی‌پی‌ان مانده را نگه داری برای آن تایید که لینک بگیری و پولت نرود رو هوا و در خاموشی بمانی.

اگر وی‌پی‌انی پیدا کنی که مثلا سه گیگ را بدهد ۷۵۰ هزار تومان، می‌روی از پشتیبانی تشکر می‌کنی که باز هم دمت‌ گرم که منصفانه حساب کردی و خداتومان نگرفتی. با همه این مشقت‌ها، خبر می‌خوانی که گردش مالی وی‌پی‌ان‌فروشی شده فلان میلیارد تومان و غبطه می‌خوری به درآمد روزانه صد میلیون تومانی کسی که نمی‌دانی فرشته نجاتت است یا دشمن خالی‌تر شدن جیب خالی‌ات.


احساس گم‌شدگی در جهانی که همه وصل هستند

بازار عجیبی شده. مصرف‌کننده که باشی، گاهی احساس می‌کنی رفته‌ای در بازار مکاره و گیگ پشت گیگ باید سرانگشتی حساب کنی که ۵۰۰ هزار تومان سخت وصل شو و کند را بخرم بهتر است یا ۹۰۰ هزار تومان راحت‌تر را که کمتر است، اما با کیفیت بهتر. وی‌پی‌ان نامحدود هم که شده جنس نایاب و اصلا حرفش را نزن.

در حد خبرخوانی و بودن هستی، کسب و کارهای اینترنتی وصل به اینستاگرام هم که دیگر حرفش را نزن. فقط وصل می‌شوی که فعلا خودت را کنج جهانی در خود فرو رفته بیرون بیاوری تا بعد ببینی چه می‌شود. اینجا دیگر بحث صبوری نیست، تحمل هم. تجربه‌ای تازه است در جهانی که همه دسترسی دارند و عقب‌مانده‌ای از آن. گم شدی در واقع. مثل کرونا نیست که بروی برای مردم جهان تعریف کنی داری چه کار می‌کنی و چطور روزگارت را می‌گذرانی یا یاد بگیری از همین شرایط سخت هم راه تازه‌ای پیدا کنی. شده مثل کنکور. مجبوری بشینی و فقط تست بزنی، از فلان کتاب تست به بهمان کتاب تست، پول بدهی پای چیزی که می‌دانی قرار نیست دانشت را بیشتر کند و فقط قرار است تو را از مرحله‌ای به مرحله دیگر ببرد و ندانی چرا اصلا آنقدر سخت است و گران.

نتیجه‌گیری: ثبت روزگار برای آیندگان

این‌جوری است دیگر. حالا امثال منی که روزگار قبل اینترنت را دیده‌اند، راحت‌تر هم دارند دوام می‌آورند. بقیه؟ خیلی نمی‌دانم، چون اینترنتی نیست که بیایند روایت کنند یا آنقدر گران است که فرصتی برای روایت نیست. احتمالا در آینده‌ای خیلی دور، این‌ هم می‌شود خاطره از روزگار صبوری و نداشتن‌هایشان برای نسل‌های بعدی. نسل‌هایی که احتمالا دسترسی‌های عجیب و ویژه‌ای به تکنولوژی دارند و باور نمی‌کنند روزگاری، ما چنین دغدغه‌هایی داشتیم و خرج‌هایی کردیم. مثل نسل‌های بعد از ما که باور نمی‌کنند روزگاری برای اینکه یاد گرفتم از کیبورد کامپیوتر استفاده کنم، در محل کارم جایزه گرفتم. این‌جوری است دیگر زمانه. فعلا کاری پیش نمی‌رود جز همین روایت کردن و ثبت روزگار. تحریریه‌ی مجله مرام مگ همواره تلاش می‌کند تا صدای واقعی جامعه باشد. شما عزیزان هم می‌توانید دغدغه‌ها و درددل‌های خود را از این روزهای سخت، در یک چت روم صمیمی با ما در مرام چت به اشتراک بگذارید.

ارسال نظر